من عاطفه ام - 68

تمام موجودیتم فریادی بود که در حنجره نشست


وقتی که خواستم نام تو را از اعماقی غریب


بر بلندای شاهراه آفتاب بر آورم


غافل از آنکه تو


نامت


و پر فروغ نگاههایت


هزاران آفتاب را در آستانه خواهد کشاند


زانوان استوارم هنوز می لرزند


هرگاه که بر


اوراق هویتت می نگرم


تنها یک نام


یک فامیلی ساده


تو با


آفتاب کدامین راز را سهیم شده ای؟


با من بگوی


آه



غزل امید


3 نظرات:

ناهید گفت...

امروز دوباره نامه هایت را خواندم. هر بار که می خوانم، هر بار، بی شک بغض می کنم. سرو صداها خوابیده عاطفه. دیگر نامه هم نمی نویسی. دیگر خبری از تو نیست. برایت به همراه ملحفه و تی شرتی که خواسته بودی 2 تا بوس فرستادم. امیدوارم به دستت برسند. زندگی خیلی سریع تر از آن چیزی که فکر کنی تغییر میکند. ما خودخواهیم عاطفه. می خواهیم تو. آزاد شوی تا خودمان آرامش بگیریم. تا خودمان از بودنت شاد باشیم. من هم خودخواهانه می خواهم تو آزاد شوی. دوباره نگارستان با هم قرار بگذاریم. دوباره با هم فیلم ببینیم. انجمن ادبی برویم. حرف بزنیم. خرید کنیم. وب گردی کنیم و گاهی که علی نبود تا صبح بیدار بمانیم و حرف بزنیم. آنقدر خاطره خوب با تو دارم که یادآوریش دیوانه ام می کند. به من گفتند اینجا ننویسم عاطفه. فکر کن! حداقل ترین کاری که می توانم برایت بکنم! اما می خواهم بنویسم. می خواهم بگویمت، بخوانمت...
آسمان اینجا هم سیم خاردار دارد. هنوز هم "زندانی در شهریم"! خوشحالم. چند ماه دیگر 2 سال تمام می شود و بعدش شمارش معکوس است. می خواهم بیایم جلوی اوین عاطفه. آن روز آنجا خواهم بود مثل خیلی های دیگر. می خواهم بغلت کنم و بلند بلند گریه کنم. صدای گریه هایم را خیلی شب ها در خواب شنیده ام. ان شب ها که خوابت را میبینم. لعنتی جایت عجیب خالی است...

Ali گفت...

درین شب ها
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد
درین شب ها
که هر ایینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان می کند هر چشمه ای
سر و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی
تویی تنها که می خوانی
رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را
تویی تنها که می فهمی
زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را
بر آن شاخ بلند
ای نغمه ساز باغ بی برگی
بمان تا بشنوند از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ
در خواب اند
بمان تا دشت های روشن ایینه ها
گل های جوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز آواز تو دریابند
تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام
تو بارانی ترین ابری
که می گرید
به باغ مزدک و زرتشت
تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد
ز جام و ساغر خیام
درین شب ها
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد
و پنهان می کند هر چشمه ای
سر و سرودش را

درین آفاق ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی
شفیعی کدکنی

ناشناس گفت...

عزیزم تو در بندی و من در غربت و هر دو به خاطر فقط یک کلمه دربندیم و به خاطرش مجنگیم به خاطر ازادی ازادیی ایران وایرانیان عزیزم صبور باش و شاد باش که من همشه باهاتم.
درود ایران درود ایرانی
هموطن در غربت